فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

540

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

است « شَوْكُ الدُّرَّاج » ( ن ) : نام گياهى است از رسته ى ( الدِّبْسَاسِيَّات ) : اين گياه سراپا خار است كه پس از كوبيدن خارها علوفه ى حيوانات مىشود . گازران و جامه شويان خارهاى سر اين گياه را در شستن پارچه‌هاى پشمى به كار مىبرند . الشَّوِك - [ شوك ] : مترادف ( الشّائِك ) است ؛ « شَوِكُ السِّلَاح » : پرقدرت و شوكت با اسلحه ى خود . الشَّوْكَاء - [ شوك ] : مؤنّث - ( الأَشْوَك ) است . الشَّوْكَة - واحد ( الشَّوْك ) است ، نيش عقرب ، چنگال غذاخورى كه به آن ( فِرْتيكه ) نيز گويند . اين اصطلاح ايتاليائى است ، ابزار شخمزنى ، كاربرد سلاح ، نيرومندى ؛ « كَسَرَ شَوكَتَه » : او را زبون و فروتن كرد ، دشمن را به زانو درآوردن ، - ( طب ) : سرخى كه بر روى پوست بدن پديد آيد ؛ « رِيحُ الشوْكةِ » ( طب ) : آماسى است كه معمولًا برانگشت ابهام پديد آيد و دردآور است كه در زبان متداول به آن ( دُوحَاس ) گويند ؛ « شَوْكَةُ الحائك » : شانه ى نسّاجان و بافندگان ؛ « شَوكةُ الدِّيكِ » : سيخك پاى خروس . الشَّوْكَرَان - ( ن ) : گياه شوكران از رسته ى ( خيميات ) است و سمّى است . اين گياه داراى شكوفه‌هاى سفيد و ساقه‌هاى سبز مايل به سرخى است . در گذشته بويژه در يونان از اين گياه زهر كشنده اى استخراج مىكردند . الشَّوْكَلَة - ( ن ) : واحد گياه ( الشوْكل ) كه همان عوسج است . الشُّوكُولَاتا : شكولات كه معمولًا از كاكائو و شكر تهيه كنند . اين واژه اسپانيولى است و اصل مكزيكى دارد . الشَّوْكِيّ - نسبت به ( الشَّوك ) است ؛ « النخَاع الشَّوكِيّ » : بصل النخاع . شَوَّلَ - تَشْويلًا [ شول ] لبنُ الناقةِ : شير شتر كم شد ، - تِ النُّوق : شير شتران كم شد ، - المَاءُ : آب كم شد ، - فى المزَادَةِ : مقدار كمى آب در مشك نگهداشت . الشَّوْل - [ شول ] : مص ، - ج اشْوَال : سبك ، باقيمانده ى آب در دلو و مانند آن ، كمى آب . الشَّوِل - [ شول ] : كار يا خدمت سبك و اندك . الشَّوْلَة - [ شول ] : اسم مرّه از ( شَالَ ) است ، آنچه را كه عقرب با دم خود بلند كند . الشَّوْمَل - [ شمل ] : شمال . الشُّوْنَة - ج شَوَانٍ [ شون ] : انبار غله ، كشتى آماده براى جنگ در دريا . الشَّوَنْدَر - ( ن ) : مترادف ( الشَّمَنْدر ) است به معناى چغندر . الشُّونِيز - ( ن ) : گياهى است علفى از تيره ى ( شقيقيها ) . اين گياه بسيار زيباست و در گونه‌هاى متعدد مىباشد و از دانه‌ها و شكوفه‌هاى آن استفاده مىشود . اين گياه در دشتها و باغها مىرويد . دانه ى سياه آن خوشبو است و در غذا به كار برده مىشود . نام ديگر آن ( الحَبَّة السَّوداء ) كه همان سياه دانه است و به آن شونيز گويند . شَوِه - يَشْوَه شَوَهاً [ شوه ] الوجه : چهره زشت شد ، - تِ الْعُنُقُ : گردن دراز شد يا كوتاه شد . شَوَّه - تَشْوِيهاً اللَّه وجهَه : خداوند روى او را زشت كند ، - وَجه الحَقِيقَة : حقيقت را وارونه و تحريف كرد . الشَّوَه - [ شوه ] : مص ، زشتى ، زيبائى ، درازى گردن ، بلندى . الشَّوْهَاء - [ شوه ] : مؤنث ( الأَشْوَه ) است ، زن عبوس ، زن بداخلاق ؛ « فَرَسٌ شَوْهَاء » : اسب تيزبين . الشُّوهَة - [ شوه ] : زشتى ، دورى . الشَّوِيّ - [ شوي ] : گوشت پخته يا بريان شده . الشُّوَيَّة - [ شوه ] : اسم مصغر ( الشّاة ) است . الشوَّيْحَة - [ شوح ] : مهره يا زيور كوچكى است از نقره كه بر سر كودك آويزند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشُّوَيْهَة - ج شُوَيْهَات [ شوه ] : اسم مصغر ( الشّاة ) است . الشِّيَاط - [ شيط ] : بوى پنبه و مانند آن بهنگام سوختن . اين واژه را در زبان متداول ( الشَّوِيط ) نامند . الشِّيَاع - [ شيع ] : صداى چوپان يا ني لبك او ، آنچه را كه با آن آتش افروزند . الشيَاف - [ شوف ] : داروئى است كه در چشم ريزند . الشَّيَّال - [ شيل ] : باربر ، حمّال . الشِّيَالة - [ شيل ] : باربرى ، حمّالي . الشَّيَّالة - [ شيل ] : پارچه ى دستگيره كه با آن ديگ را از روى آتش بردارند . الشَّيْء - ج أَشْياء و جج أَشَاوَى و أَشْيَاوَات و أَشَاوَات و أَشَايَا [ شيأ ] : چيز ، آنچه كه مورد شناسائى يا خبر دادن به آن باشد أَشْيَاءُ : ممنوع از صرف است ، « شيءٌ من » چيزى از ؛ « شيءٌ من النّشَاط » : كمى نشاط ؛ شيءُ من القَلق « : كمى ناراحتى فكر ؛ » بَعْضُ الشيء « : مقدارى كم ؛ « على شَيءٍ كثيرٍ مِن » : مقدار بسيارى از ؛ « على شيءٍ كثيرٍ منَ الْبسَاطَة » : با وضعى بسيار ساده ؛ « شيئاً فَشَيْئاً » : بتدريج ، كم كم ؛ « لَيسَ بِشَيءٍ » : چيزى نيست ، اهميت ندارد . الشِّيئَة - [ شيأ ] : اسم است از ( شَاءَ ) ، ارادة ، عزم . شَيَّبَ - تَشْيِيباً [ شيب ] الحزنُ فلاناً و بفلانٍ : غم و اندوه فلاني را پير كرد . الشَّيْب - [ شيب ] : مص ، پيرى ، سالخوردگى . الشِّيب - [ شيب ] : كوههاى سفيد از برف يا يخ ، - ( ح ) : بچه ى كفتار از گرگ . الشَّيْبَاء - [ شوب ] : « ليلةٌ الشيْبَاءِ » : آخرين شب ماه قمرى . شَيْبَانُ - [ شيب ] : اين واژه بر ماه كانون اول اطلاق مىشود كه مطابق آذرماه است . به اين نام تسميه شده كه در اين ماه روى زمين با برف و يخ سفيد مىگردد ؛ « يومٌ شَيْبانُ » : روزى سرد و برفى و ابرى . شِيبَانُ - ماه كانون اول است . الشَّيْبَة - [ شيب ] : اسم مرّه است ، اسم است